فان حزب الله هم الغالـــــبون
 
آخرین مطالب
 
پیوندهای روزانه
غروب غیرت مردمان ما را کسی نخواهد دید....
غروب غیرت  مردمان ما را کسی نخواهد دید....


اولین پست سال اقتصاد و فرهنگ با عزم ملی و مدیریت جهادی ، را با مطلبی از شهید غیرت علی خلیلی  شروع کردم.

باشد که از حافظمه ما پاک نشود که نهی از منکر و امر به معروف واجب است واجبی که فراموش شده.  علی خلیلی با دادن شاهرگش و کشیدن رنجی دو ساله در پی احیای این فریضه الهی بود. تا  در این روزهای  آشفته بازار غیرت مردمان ما به یادمان آوردند که غروب غیرت  مردمان ما را کسی نخواهد دید....

قسمتی از نامه شهید علی خلیلی 15 روز قبل از شهادت

رهبرم!جان من و هزاران چون من فدای غربتت. بخدا که دردهای خودم در برابر درد های شما فراموشم میشود که چگونه مرگ غیرت و جوانمردی را به سوگ مینشینید.آقا جان!من و هزاران من در برابر درد های شما ساکت نمی نشینیم و اگر بارها شاهرگمان را بزنند و هیچ ارگانی خرج مداوایمان را ندهد بازهم نمی گذاریم رگ غیرت و ایمان در کوچه های شهرمان بخشکد.


www.basiratesadegh.blogfa.com



شهدا مدیون ما هستند …
شهدا مدیون ما هستند ... شهدا مدیون ما هستند ... کاوش پرس مقام سلمان عمار شهید شهدا شهادت حجاب جبهه سایبری انقلاب اسلامی ابوذر

شهدا شما شرمنده ماهستید نه ما شرمنده شما !! شما با بیرون کردن شاه مانع خوشگزرانی ما شدید مانع از این شدید که ما آزادانه و هرطور که میلمان میکشد به خیابان ها برویم مانع از برداشتن روسری و حجاب مانع ازمشروب خوری ها و عیش و نوش های علنی ما شدید مانع از این شدید که ما زیر سلطه امریکا و غرب باشیم نگذاشتید فرهنگ غرب را با خود آشنا کنیم نگذاشتید طعم برهنگی را بچشیم ایا این ها برای شرمندگی شما کم نیست شهدا !!!

شهدای جنگ شما هم شرمنده ما هستید شما هم با رفتنتان به جنگ مانع تسلط عراق بر ما شدید نگذاشتید اسلام و دین را به فراموشی بسپاریم نگذاشتید عرب ها بر ما مسلط شوند عراقی که امریکا پشتش بود اگر شما نمیرفتید الان ما لذت برهنگی را میچشیدیم الان ازادانه بدون حجاب در کوچه ها و خیابان ها رفت و امد میکردیم الان فرهنگ غرب را داشتیم نه فرهنگ اسلام و دین را الان با دوست دختر و پسر هایمان به عیش و نوش علنی میپپرداختیم الان دیگر هیچ نام و نشانی از شما نبود دیگر کسی بودن و شهادت شمارا به ما گوش زد نمیکرد دیگر بر در و دیوار شهر هیچ نام و نشانی از شما نبود دیگر وقتی رادیو و تلوزیون را روشن میکردیم حرف ها و صحبت های درباره شما را نمیشنیدیم دیگر چشم ها و گوشهایمان درگیر کلمات شما نبود اما شما ها رفتید تا ما را با شماها قیاس کنند و تا هرکاری انجام میدهیم میگویند شهدا چنین و چنان بودند ولی شما مثل انها نیستید ایا این ها برای شرمنده شدن شما کافی نیست !!؟؟

اصلا به ما چه ربطی دارد که شما به جنگ رفتید به ما چه ربطی دارد که جانتان را بر کف دست گرفتید و از خود گذشتید تا به خود برسید اصلا به ماچه که به حرف امامتان گوش فرا دادید و راهی جبهه ها شدید اصلا مگه ما گفته بودیم بروید !! مگه ما گفته بودیم بروید و پر پر شوید که الان بخواهیم جوابگو باشیم ! نه رفتنتان با ما بود نه شهید شدنتان اما امروز ما داریم تاوان رفتنتان را میبینیم دیگر نمیتوانیم به راحتی و به دور از نگاه شما گناه کنیم نمیتوانیم روسری هایمان را کنار بزنیم نمیتوانیم جا بر پای شما گزاریم نمیتوانیم …..

این جمله ی شهید همت حالم را خراب میکند …

امروز نگاه شهدا به شماست……

ساندیس خوران نظام



مرتبط با: شهادت , سیاسی ,
برچسب‌ها: شهادت , سیاسی ,
حذف حیا
  حذف حیا










برگرفته شده از :وبلاگ حسین عزیز زهرا(س)




برچسب‌ها: فرهنگی , اجتماعی , شهادت ,
مادر شهید قصه داره،قصه پر غصه داره
تقدیم به تمامی مادران شهداء، مادر روزت مبارک



مادر شهید قصه داره،قصه پر غصه داره

قصه میگویم برای اهل دل

تا نگردم پیشه مولایم خجل

باز هم یکی بود و یکی نبود

باز هم زیر همین چرخ کبود

مادری خسته دل و رنجیده

داغ فرزند شهیدش دیده

 آمده کنار قبر پسرش

عقده واکرده برای جگرش...

پسرم تا که شهیدان بودند

آسمان آبی بود

مهربانی و صفا بود و امید

همه چون آئینه با هم یکرنگ

 سینه ها بوی محبت میداد

خاک هم بوی شهادت میداد

 چشم ها پائین بود

حرف یکرنگی بود

 ظاهر و باطن افراد به هم فرق نداشت !

 همه ی خانم ها زیر چادر بودند

صحبت از تقوا بود همه جا زیبا بود

پسرم سنگ صبوره دل من

ای امید من و ای شاهد تنهایی من

چند سالی است نصیبه دل من

غم غربت شده است

خسته ام زین همه تزویر و ریا

خسته ام از همه ی مردم شهر

تو دعا کن که بمیرم پسرم

تو دعا کن که بمیرم پسرم...

همه بر زخم من انگار نمک می پاشند

نام های شهدا را زاماکن همه بر میدارند

از دل خسته ما بی خبرند

ای عزیز دل من ای پسرم

پسرم،درده دل بسیار است

چه بگویم دل خونی دارم

گله دارم گله از بعضی ها

به خدا سخت زمینی شده اند !

فکر کارند همه،فکر کارند و پی پست و مقام اند همه

فکر اندوختن ثروت و مال اند همه

خط کج گشته هنر

بی هنرها همگی خوب و هنرمند شدند

در مجالس و سخنرانی ها تکیه و هئیت ها جای زیبای شهیدان خالی است

یا اگر هست از آن بوی ریا می آید...

آه ای مردم شهر که چنین در دل خود غوطه ورید

نکند پا بگذارید به خون شهدا !

دل فرزند شهیدی نکند تنگ شود

جان زهرا(س) نگذارید که این فاصله فرسنگ شود

خواب غفلت به خدا  گوشمان پر کرده

چشممان را بسته همه در خواب خوشیم

همه در فکر تجمل هستیم

فکر روز و شب ما نان شب است

غافلیم کوفه پر از آه شده

کوچه های تنها همه پر چاه شده

و علی سید،رهبر تنهایی

بر سر چاه زمان،با دل تنهایش درد و دلها دارد

بر سرهر چاهی اشک ها می بارد...

آه ای مردم شهر،آه ای هیئتیان،آه ای سینه زنان،آه ای گریه کنان،آه ای مسئولین !

نکند پا بگذاریم به خون شهدا

نکند نام شهیدان رود از خاطره ها

نکند مادر و فرزند شهید،بوی غربت گیرند

به خدا یک یک ما مسئولیم !

باید اینجا همه مان کرب و بلایی باشیم

صادق و پاک و خدایی باشیم...




برچسب‌ها: فرهنگی , اجتماعی , شهادت ,
محرم ، درس بسیجی شدن

خب اخه یه چیزی بگو چرا جوابمو نمی دی؟تو از کجا فهمیده بودی که باید پا بر روی هوی نفست بگذاری و از همه خواسته هات بگذری و مال و فرزندو خانواده و ... رو رها کنی وبری از دینت و از ناموست و از مملکتت دفاع کنی؟

مگه تو مثل بقیه نمی خواستی راحت باشی نمی خواستی پیش زن و بچت باشی نمی خواستی زندگی مرفهی داشته باشی؟ مثل خیلی ها که اون موقع ها زمان جنگ از فرصت سوءاستفاده می کردن و تا می تونستن به مال و املاک خودشون اضافه می کردن.مگه تو بلد نبودی از این کارا کنی؟چرا نکردی؟چرا رفتی جاییکه در هر ثانیه از زمان ممکن بود کشته بشی؟

اخه یه چیزی بگو جوابمو بده!!!

بسیجی چفیش روی شونه هاش بود سرشو انداخته بود پایین هیچی نمی گفت.یه کم رفتم جلوتر بغض گلوشو گرفته بود دستم و گذاشتم رو شونشو بهش گفتم تو رو خدا یه حرفی بزن مردم از دلتنگی. سرشو اورد بالا دیدم اشک تو چشماش حلقه زده.خجالت کشیدم.اونوقت من سرمو انداختم پایین چند لحظه به همون حالت هر دومون ساکت بودیم وبعد اون شروع کرد به حرف زدن.می خواست عقده دلشو به من بگه. به من گفت بیا تو راه برات می گم.گفتم کجا می خواهیم بریم؟گفت بیا.باهاش شروع به قدم زدن کردم.ولی تو راه هیچ حرفی نمی زد فقط دوتایی راه می رفتیم.بهش گفتم پس چرا چیزی نمی گی گفت هیچی نگو و بیا.من هم دیگه ازش چیزی نپرسیدم. باهم به قدم زدن ادامه دادیم.

دربین راه به من بایست حالا از این کوچه بریم.اون کوچه یه کوچه بن بست بود .دیوارهای کوچه سیا ه پوش بودن و پرچم ها بر سر دیوار ها ندای حسین حسین سر داده بودن.تا انتهای کوچه رفتیم چند نفر جلوی در به ما گفتن خوش اومدید بفرمایید تو التماس دعا...

رفتیم توی حیاط کفشامونو دراوردیم و وارد محل روضه خونی شدیم.همین که وارد شدیم دیدم یه عده مجنون عاشق شور گرفتن و با صدای بلند تکرار می کنن حسین حسین حسین...

حال وهوای عجیبی بر فضای حکمفرما شده بود من دوست بسیجیم و گم کردم چون چراغ ها خاموش بود و من نمی تونستم چهره ها را به خوبی تشخیص دهم.

رفتم توی حال و هوای دیگه از دوست بسیجیم یادم رفته بود.محو عظمت کلام حسین شده بودم که مداح اون رو تکرار می کرد با گفتن هر بار حسین تمام و جودم به لرزه می افتاد.رفتم یه گوشه ای پیدا کردمو اونجا نشستم.مداح شروع به روضه خوندن کرده بود.من هم همونطور که نشسته بودم تو حال خودم بودم به فکر فرو رفته بودم.چند دقیقه ای دیگر گذشت و مجلس به پایان رسید من سرمو روی زانوهام گذاشته بودمو نشسته بودم.ناگهان صدای دوستم  به گوشم خورد گفت بیا بریم دیر وقته.

منم از جام بلند شدمو با دوستم قدم زنان به سمت خونه حرکت کردیم.بازهم توی راه هیچی به من نمی گفت.من هم دیگه هیچی ازاو سوال نمی کردم.دیگه جوابمو گرفته بودم نیاز نبود بیشتر ازاین برام توضیح بده.جلوی در خونه که رسیدیم ازش خداحافظی کردمو هردو رفتیم حونه هامون.

اری به راستی که واقعه عاشورا، واقعه کربلا و ایثارگری های اقا امام حسین علیه السلام...

من تا قبل ازاون شب همیشه حسرت می خوردم چرا در زمان اقا امام حسین (ع)نبودم که با تمام وجود در رکاب ایشان قدم بردارم.اما ازاون شب به بعد من درس بزرگی گرفتم اینکه من در زمان ایشان نبودم اما هم اینک می تونم با استعانت از اقا امام حسین(ع)در رکاب اقای زمان ، امام زمان(عج)قرار بگیرم.

بله این درس را از اباعبدالله الحسین و یاران با وفایش گرفتم.



مرتبط با: اعتقادی , شهادت ,
برچسب‌ها: اعتقادی , شهادت ,

تعداد کل صفحات: 4


 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic